تبليغاتX
عا شقانه !!!
خوش آمديد
 حرفای آخر من
سلام من دارم حرفاي آخرمو با شما در ميون ميذارم من تا يه مدت ديگه نيستم آخه دارم براي كنكور ميخونم و نمي تونم با شما خوبان باشم راستي از هر كي كه اين مطلب رو ميخونه ميخوام برام دعا كنه تا دانشگاه قبول شم خلاصه از من باي
|+| نوشته شده توسط فهيمه در یکشنبه سی ام مهر 1385  |
 عشقولانه!!!
|+| نوشته شده توسط فهيمه در شنبه یکم مهر 1385  |
 ماه
اگر ماه بودم به هر جا كه بودم

سراغ تورا از خدا مي گرفتم

و گر سنگ بودم به هر جا كه بودي

سر رهگذار تو جا مي گرفتم

اگر ماه بودي به صذ انز شايد

شبي بر لب بام من مي نشستي

وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم

مرا مي شكستي مرا مي شكستي

|+| نوشته شده توسط فهيمه در پنجشنبه دوم شهریور 1385  |
 فقط تو!
هر چه گشتم جزء تو لايق تر نديدم همدمي!!

|+| نوشته شده توسط فهيمه در پنجشنبه دوم شهریور 1385  |
 لحظه اي درنگ
زبانم را نمي فهمي نگاهم را نمي خواهي

      زاشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني

سخنها خفته در چشمم نكاهم صد زبان دارد

     سياه چشمي مگر طرز نكاهم را نمي بيني

|+| نوشته شده توسط فهيمه در پنجشنبه دوم شهریور 1385  |
 فال من!!
در خطوط كف دستم كولي چه نوشته است مگر كه چنين خيره به آن مي نگري؟

كولي پير كه ته مانده از يك ايمان در نگاهش جاريست.

با صميميت خود باختگان مي گويد:

                                               در خطوط كف دستت اي زن!

سايه اي از يك عشق كه قديمي هم نسيت.

                                              در خطوط كف دستت اي زن!

يك نفر هست كه مي آيد و با آمدنش شاخه اي از زيتون به تو خواهد بخشيد

و تو خواهي دانست زندگي قصه شور انگيزيست.

 

 

|+| نوشته شده توسط فهيمه در پنجشنبه دوم شهریور 1385  |
 هفته های خاکستری
شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من جدول نیمه تموم همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم

صفحه ی یادداشت های من گفت دوشنبه روز میلاد منه اما شعره تو میگه که

چشمه من تو نخه ابر که بارون بزنه

غروبه سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوکه کوه رفته بودن به خودم هی میگم از

اینجا برو اما موش خورده شناسنامه من

عصر چهارشنبه من عصر خوشبختی ما فصل گندیدن من فصل جون سختی ما

روز پنجشنبه اومد مثله صقاحک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بگیر

جمعه حرفه تازه ای برام نداشت هر چی بود خیلی پیشتر از اینها گفته بود

 

|+| نوشته شده توسط فهيمه در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385  |
 اصلا ربطی نداره به وبلاگ نداره ولی چون ازش خو.شم میاد عکساشو گذاشتم!!
|+| نوشته شده توسط فهيمه در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385  |
 عشق من!!
Click to view full size image
|+| نوشته شده توسط فهيمه در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 لحظه دیدار
لخظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلمدستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

هاینخراشی به غفلت گونه ام راتیغ

هاینپربشی صفای زلفکم رادست

وآبرویم نریزیدل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است!

|+| نوشته شده توسط فهيمه در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 زیر تیغ!!
وقتی که تنها باشیوقتی که هیچکی منتظرت نباشهوقتی جائی رو نداشته باشی که بهش پناه

ببریوقتی که زیر تیغیوقتی همه پنجره های امید بستسنا امید نشودنبال یه پنجره ی باز 

بگردببین پیداش می کنی؟ 

Image hosting by TinyPic

|+| نوشته شده توسط فهيمه در دوشنبه نهم مرداد 1385  |
 یه حقیقت!!
همیشه چشم ما به دنبال کسی هست که چشمش به دنبال دیگریست.

 

|+| نوشته شده توسط فهيمه در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 دوستی!!
دوستي خوب است اگرتو ارزشش را فهميده باشي دوستي قشنگ است اگرتو آنرا

لمس کرده باشي دوستي شيرين است اگرتو آنرا چشيده باشي دوستي ماندني

است اگرتو آنرادرقلب داشته باشي دوستي زنده گي است اگرتو به معنايش ‌فهميده

باشي دوستي است اگر تو آنرا کاشته باشي دوستي ليلي است اگر تو مجنون

 باشي !!

|+| نوشته شده توسط فهيمه در دوشنبه دوم مرداد 1385  |
 مرا مثل او دوست داشته باش.
نمي خواهم بگويي دوستت دارم ... چون مي گويي باران را هم دوست دارم اما وقتي زير باران خسته

مي شوي از آن فرار مي کني... مي گويي آفتاب را دوست دارم اما وقتي نور شديد آن تنت را مي

سوزاند از آن گريزان مي شوي... مي گويي نسيم را دوست دارم ... اما وقتي نسيم تبديل به باد مي

شود از آن نيز متفر مي شوي... مي خواهم مرا همچون قلبي که در سينه ات مي تپد دوست داشته

باشي چون نمي تواني از آن گريزان باشي

 

|+| نوشته شده توسط فهيمه در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385  |
 دوستت دارم!
دوستت دارم نه به اندازه بارون چون يه روز بند مياد !.............دوستت دارم نه به اندازه برف چون يه روز آب ميشه !.................... دوستت دارم نه به اندازه گل چون يه روز پزمرده ميشه !................دوستت دارم به اندازه دنيا چون هيچوقت تموم نميشه
|+| نوشته شده توسط فهيمه در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385  |
 یه دسیسه
عاقبت با حیله ی سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد.
|+| نوشته شده توسط فهيمه در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385  |
 اما نشد
آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد عاشقانه تكيه بر دوشت كنم

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي گريه تلخي در آغوشت كنم

اما نشد آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي چون شراب كهنه اي

 نوشت كنم اما نشد نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا

اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد شعله شد تا به دل خاكستر

احساس تو لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد بعد از آن

نامهربانيهاي بي حد و فزون سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد

|+| نوشته شده توسط فهيمه در شنبه بیست و چهارم تیر 1385  |
 اجبار
زندگی می گوید اما

                              باز باید زیست

                                                   باید زیست

                                                                    باید زیست

|+| نوشته شده توسط فهيمه در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385  |
 يه تكرار بيهوده
زندگي كردن

                   تلف بودن

                                     نطفه اي را پرورش دادن

براي زندگي كردن

                          و اين تكرار تكرار است.

|+| نوشته شده توسط فهيمه در سه شنبه سیزدهم تیر 1385  |
 گور من
خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

|+| نوشته شده توسط فهيمه در سه شنبه سیزدهم تیر 1385  |
 
 
بالا