نمي خواهم بگويي دوستت دارم ... چون مي گويي
باران را هم دوست دارم اما وقتي زير باران خسته
مي شوي از آن فرار مي کني... مي گويي آفتاب را دوست دارم اما وقتي نور شديد آن تنت را مي
سوزاند از آن گريزان مي شوي... مي گويي نسيم را دوست دارم ... اما وقتي نسيم تبديل به باد مي
شود از آن نيز متفر مي شوي... مي خواهم مرا همچون قلبي که در سينه ات مي تپد دوست داشته
باشي چون نمي تواني از آن گريزان باشي 
|
+| نوشته شده توسط
فهيمه در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385
|